|
رستاخيز در زمستان ادبی
|
سلام به همه دوستان عزیز. کتاب آخر چاپ شده ام با نام ( و در سکوت همه صداها ...) رو در غرفه انتشارات مبین اندیشه و آوای منجی می تونین ببینین.
*** همینطور سایر کتابهای چاپ شده از شرکت آدنیس خوی رو تو این غرفه ها می تونین دریافت کنین. کتابهایی مثل : اشک شیشه های زمستان که تازه به بازار اومده از این شرکت / رمان مستانه / رمان و پشت پنجره ها کسی نیست... / سبحان کوچولو می ره خرید / کورل 14 / گامی برتر 1 و 2 / مینا قدر مینا ندانست / بهشت هم به جهنم قدای ناز نگاهت / فرازهایی از جهان آفرینش / روز بی تکرار / چندین عنوان کتاب دیگه...
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 20:15 | اسماعیل لطفی |
با سلام . پس از مدتها مجموعه كتاب :
و در سكوت همه صداها .... از : اسماعيل لطفي كه چند مدتي در نوبت نشر قرار داشت و بنا به دلايل مختلف حاضر به چاپ آن نبودم بالاخره در مهرماه انتشار يافت.. اين كتاب شامل اشعار مختلفي از شاعران مطرح خوي از دهه ۳۰ تا امروز بوده و با تصاوير بسيار زيبا و گرافيك فوق العاده اي نشر يافته است. اين اولين جلد از شش جلد ( و در سكوت همه صدا هاست) كه با تصاوير شعرا و دست نوشته هاي ايشان مي پردازد. در اين مجموعه اشعاري از محمد آغاسي. سيد منصور ديبا، هاشم عابدي . گيو قهرمانزاده ، حبيب حسن نژاد ، اسماعيل لطفي ،حيدر جهاني ،شهرام ميرزايي ، انزاب خويي،شادمند و... جاي گرفته ست... دوستان و علاقمندان جهت تهيه اين مجموعه ميتوانند با اين شماره تماس بگيرند : شركت آدنيس خوي /خيابان طالقاني/كوچه مقبره. ۰۹۱۴۷۲۰۷۸۸۲ فروشگاه و آتليه شركت آدنيس : ميدان مركزي. طبقه فوقاني پاساژ رضا دوست.
---------------------------------------------------------------------------------------------- و اما بعد :
حاشيه اي بر مجموعه اشعار و ترانه هاي : اشك شيشه هاي زمستان اثر: شاعر جوان سركار خانم سهيلا دلسوزي از : اسماعيل لطفي شاعر گاه آنقدر تنهاست که دنیایی را به دوش می کشد و گاه آنقدر عظیم است که وسعت آفرینش در او جایگاهی ندارد ... شاعري از جنس سكوت و سادگي ...
در وانفسای زندگی مدرن بشری، تمام ایدئولوژی ها و تفکرات انسان چه در سلطه بر طبیعت و چه در احساسات عمیق انسانی، راههای پیچ در پیچ بسیاری را پیموده است. دنیای مدرن نیاز به مختصات خاص دارد و در دنیای پر زرق و برق تفکر و تعامل و رفتارهای انسانها گاه سادگی و صمیمیت به شدت به دست فراموشی سپرده می شود. تقابل بین دنیای قرنهای دور با روزگار معاصر، طرحی از انسان را بر سفیدی بوم ذهن ترسیم می کند که گاه گاه نیاز به شناخت مجدد، تحلیل تفسیرهای جدیدتری از او را می طلبد. این درست که در تمامی این سالها و قرنها انسان تکامل یافته تر نموده است اما به نظر این از بسیاری جهات ریشه در دنیای ماشین و عصر ارتباطات گاه بسیار خارق العاده بشری دارد. انگار که نه راهی به پیش براي چاره اندیشی درونیات بشری مانده است و نه راهی به پس. انسان این موجود بسیار شگفت انگیز جهان را به تسخیر خود درآورده و در هر کجا و هر لحظهای که خواسته است، به آن دست درازی نموده است. حال با تمام نکته های نگفتهای که در ذهن باقی است و مجال بيانش نیست و با تمام سنگینی این نکته ها ، سرنوشت احساسات صاف و زلال بشر چیست؟ چه تقدیری برای درونی ترین و انسانی ترین و فطری ترین نگاه بشر به هستی، به وجود داشتن به زیبایی و زیباشناسی رقم خورده است؟ انسان چه تدبیری برای بیان یک حس زیبای انسانی برای خود تدارک دیده است؟ آیا تمام صداهای مشمئزکننده ، تمام صداهای و تمام یافته های خارق العاده بشر، مجالی برای باور یک احساس برای انسان باقی گذاشته است؟ حال اگر خوب بنگریم به دور از تمام علوم آزمایشگاهی ، بدور از تمام فرمول های مهندسی شده ، کشف شده، بدست آورده شده، به دور از تمام داشته های مدرن ، انسان چقدر محتاج یک بیان ساده، دلنشین، زیبا و بسیار انسانی حسی است که اصول آفرینش در عین خارق العاده بودن به آن بسیار پیوند خورده است. سادگی، و به همین سادگی، اکنون پس از این گفتار نسبتاًً طولانی، دلیل اشاره به این نکات تنها مطلبی میتواند باشد که روش ها و اصول ادبیات انسانی برای بیان احساسات و درونیات بشری است. شعر، این عصارهی حقیقی و جوهر انسانی ، انسانهاست که گاه به شیوه های کهن و گاه به شکل تسهیل یافته و دلنشین امروزی بیان می شود. گاه همین پیچیدگی دنیای مدرن در ادبیات و زیر مجموعهای دخل و تصرف میکند و گاه انسانهایی بر سر راه این آفت عظیم قرار میگیرند که با شیوه های بسیار تحسین برانگیز دست به خلق آثاری می زنند که در عین سادگی به شدت به جوهره هنر و ادبیات نزدیک می شوند. شاعر انسانی است که به نهایت احساس لطیف آفرینش پیوند خورده است. به تمام درونیات الهی ،به تمام اسطوره های هستی، و به خود آفرینش، شاعر گاه آنقدر تنهاست که دنیایی را به دوش می کشد و گاه آنقدر عظیم است که وسعت آفرینش در او جایگاهی ندارد. شعر عصاره بر روح انسانی است که در پهنای گیتی گاه اشک می ریزد، گاه حرف میزند گاه چنان به سکوتی فرو می رود که انگار به سنگینی وجود هستی در کائنات ، درکش برای هر ذهنیتی سنگین است. شاعر گاه می نویسد و گاه نگاه می کند، حال با آنهمه داشته های بشری در قرنهای متمادی، دنیای امروز گاه نیازمند، کلمات بسیار ساده، بسیار کوتاه و بی نهایت ریشه دار در اندیشۀ و احساسات عمیق و جاودانه های بشری است. هرزگاهي در ترانه ، داستان و در شعر این انسان تلألو می کند و گاهي در نقاشی و حتي تنها در مصرعی، بیتی، بندی، لبخندی و ... هر چه هست شاهر تنهاست و بی نهایت تنهاست... . كتاب شعر جدیدی پیش رویم قرار گرفتست که در تمام وجودش، حضور آنچه گفته شد، رنگ گرفته است، شعری بی نهایت رنگین از تنهایی، دلتنگی، صمیمیت، باورهای عمیق انسانی، تا آنجا که در بسیاری از کلمات بار معنایی فراواني خفته است. ظاهری بسیار ساده و گاه حتی احساسات تُرد کودکانه نمود پیدا می کند اما این احساس کودکانه سرشار را از دوست داشتن و خلوت لحظه های بی شماریست كه در شاعر در هستي خود می پیچد و سر آخر، اشعاری و ترانه هایی شکل می گیرد که ذهن را به تراوش نوشتن وا می دارد روح را دچار تلاطم می کند و دلخوش شادی و گاه غمگینی می سازد. ترکیبات چیدمان، انتخاب و بکارگیری واژه هایی چه تحت عنوان ردیف و قافیه و چه بصورت بار معنایی خاصی در بین مصراعها گاه فوق العاده است و گاه بسیار هوشمندانه انتخاب شده است. ترانه سرایی در روزگار حاضر جزو ساده ترین انواع ادبی بشمار می آید. که حتي انسانهای غیر شاعر نیز، تنها از روی دلایل مختلف، حتی کسب درآمد و ابراز حضور بدان روی می آورند، حضور موسیقی سطحی و غیر علمی و تنها از روی آشنایی با نرم افزارهای بسیار ساده موسیقی که در دسترس هر فردی قرار دارد، موجب از صف خارج شدن ترانه های حرفهای، هوشمندانه و کاملاًً شاعرانه شده است. ترانه های بسیار سطحی نگری که بسیاری از آنها در صورت مطابقت با اسلوب و روشهای روانشناختی و دچار مشکلات شدید روحی و فکری سرايندگانشان هستند، این ترانه ها دچار معضلات بسیاری بوده و سراینده آنها بین شعر و ترانه، بین اخلاق و بی اخلاقی، بین بود و نبود و بین موسیقی و آلودگی صوتی پا در هوا و سرگردان هستند. اما با نگاهی به شعر و ترانه مجموعه و مواجهه با ترانه ها و شعرهای ایشان صمیمیت، سادگی، روانی، انتخاب هوشمندانه کلمات، و حتی تجربه های شخصی و ذاتی ایشان در آنها نمود پیدا کرده است. «حواسم غرق چشماته ، نگاهم کن ... ببین دستم تو دستاته میدونم غم تو چشماته ، نگاهم کن ... یه روز تنهات گذاشتم ، منِ دیوونه درسته حق با اخماته نگاهم کن... و یا بند، «اینجا خورشید دیگر جایی برای طلوع پیدا نمیکند» یا بیت این ترانه، «من و شب سیاهی، لذت بی گناهی تو و تب یه مرداب، منتظر یه ماهی» بسیاری از این ابیات را می توان بارها و بارها تحلیل کرده و حضور آنها را به واقعیتهای زندگی پیوند داد چرا که هستند بسيار كساني كه شاید در هر گوشه ای از این جهان چنین احساسهایی را تجربه کرده اند ولی بازگویی آن استعداد و توانایی خاص خود را می طلبد. شاعر در این مجموعه اشعار که اولین اثر او بعنوان یک مجموعه در حال تدوین است بخشهایی از ترانه ها و اشعار دیگرش را جای داده است. دنیای فردی و شخصی انسانها در روزگار معاصر همیشه جای سؤالات بسیاری بوده است که پاسخ تنها سکوت بوده و گاه خودش یک ترانه است. اسلوب ترانه ها علاوه بر نکاتی که بیان شد، گاه به اسلوب غزل شبیه بوده و گاه شبیه تصنیف های قدیمی ولی به زبان ساده امروزی سروده شده است. شاعر در شعر سپید و نيمايي توانایی خاصی از خود نشان داده است اما طبق اكثر شاعران سپیدسرای امروز عدم تجربه طولانی و رسیدن به کلیدهای ساختاری شعر سپید، بعضا در ساختار سپید دچار ضعفهایی نیز شده است. آنچه مهم است حس شاعرانه و درک عمیق باورهای انسانی و نیاز به نوشتن كه برای شاعر جزء مطالبی است که در جای جاي اشعار و لابلای کلمات به چشم می خورد و تلاش شاعر برای رسیدن به دلخواسته های ناب بشری است در عین ساده نویسی، ساده نگری به هستی ولی با نگرشهای عمیق خویش. این ترانه نمود بسیار خوبی برای تحقق یک حس شاعرانه دارد:
و یا نگرشی به فلسفۀ بارش باران در این بیت: راستی میدانی آسمانی که دلش بارانی است، گریهاش، خنده های کوهستانیست؟! فكر مي كنم با توجه به تجربياتي كه شاعر و ترانه سراي خوش ذوق و قريحه اين مجموعه در جاي جاي اشعارش بدست آورده، درترانه سرايي موفق خواهد بود و افق هاي روشني در دوردستها به قلم او پيوند خواهد خورد، اما تمامي احساسات و حتي اغلب مفهومهاي اشعار و بندهاي موفق و چشم نواز ايشان ، بسيار داراي پتانسيلها و درون مايه هاي شايسته اي براي سپيد شدن دارند كه شاعر اين مجموعه مي بايست قلم خود را در حوزه سپيد بسياربه چرخش وا دارد.
***
شنبه بیست و سوم مهر 1390 | 15:22 | اسماعیل لطفی |
سلام و بسیار سلام... با تشکر بسیار و بی نهایت از تمام دوستانی که در این مدت راهشان به غار تنهایی من افتاد و دوستانه از من خواستند باشم و خواستند بنویسم در مورد آثارشون... ممنون بابت تمام ایمیلهاتون دوستان عزیز... برای شروع ترجمه داستانی با نام آوازسکوت ... ( این داستان قبل از این در مطبوعات مختلفی چاپ گردیده است... )
از جمله سایتهایی که این داستان در آن منتشر شده : سایت مانیهاست *** Silence Song
He was seeing all the objectivity and existence under his feet , red , black , white … all the existence. He was understanding grass and the tone of wind's stir. Upto Perception by the sight , there were extensive cemeteries. beside which were human's skulls and brainpans. there were big scorpions . He was seeing life . He was also observing intent and sense of the seas depth . He tightened his eyses with open arms,as if he was hearing all the whale's outbreeds and amorous whispers of small fishes.He was smiling now.He was a man whose lips were smiling since the reflection of all existence. There was neither earth to grow a root nor the sky to snow . he was just realizing The outset of existence domain . When he was a child he used to think the earth was standing on the Goddess feet. It was as if , he was seeing twirl of earth around himself. He was seeing the old bare men and women . Weary men , effete men . He was hearing the soil's breath . It was heavy and ponderous.The men were gazing to the women and woman to the men's buried guns and boots , but suddenly he thouth his images have changed to fiction . He thought he had a fancy which is blooming in his brain . As if he had widdered his hand in the kernel of sun . He was laughing loudly . He didn't like the sun to be round . There was no differene where his father's farm was . It seemed his existence was accomplished in the radiance and flash of the light . On a big cliff , he saw all the people , all of the creatures . Sometimes he was hearing the sounds of small fishe's crys in the deepest part of ocean . Not only his mind , but also his heart was heart . In nature's Silence the men were singing , and he was hearing the best symphony. He put his hands on his head and stopped laughing . When he opened his eyes , it seemed all his thirsty vessels had feeled and gained their breathing current again… He knelt down . He assumed all the life as an accident … colors … even the small lonely and sad fish… Perhaps the world was losing something . The bear people were showing their clothes to each other. It was as if he had all the sky in his hand , but he didn't have anything to express. He thought the life was the result of all the red , black and white breaths of human not their moments which were Vertigoing … !
*** دوشنبه سوم آبان 1389 | 11:49 | اسماعیل لطفی |
|
|
| طراحی قالب : شب گذر | Weblog Themes By : Shab Gozar | ||