نقد دو شعر از » اسماعيل لطفي«
شهريار گلواني
http://www.dascapital.blogfa.ir
(1)
دلم براي پروانه ها مي سوزد ما هميشه يادمان رفته ست،
زندگي يعني:
قانونهاي متقابل،
بنشين روبرويم و ببين،
ـ هاي چقدر چشمهايت،
شبيه سوختن پروانه هاست !
* * *
هذيان
سنگريزه را برداشت،
درب باد را كوبيد،
خدا كدام طرف نشسته بود فرقي نداشت:
آسمان روشن شد،
دستهايش را برداشت و رفت روي ديوارهاي سورئالش،
هر چه خواست كشيد جنگ صلح طاعون سرفه،
اصلاً اگزيستانسياسيسم مغز من بهم ريخته ست،
مرا به برزخ خانه روان ببر يا ـ به روانخانه برزخ برسان،
فرقي نمي كند به كدام آسمان مي رويد:
بالا يا پايين...!
* * *
قصدم از نقل دو شعر از مجموعة »"رستاخيز در زمستان« "اثر اسماعيل ورود به بحثي است كه دغدغة اصلي ناظر بيروني در مقام خواننده و منتقد است. اينكه شعر تاريخي به قدمت انسان و جغرافيايي به گستردگي جهان دارد امري مسلم است و قدر مسلم تر اينكه هر چيزي كه گذشته اي دارد لابد بايد آينده اي هم داشته باشد، پس پر بيراه نخواهد بود اگر بپرسيم آيندة شعر ما چه خواهد بود؟ اصولاً شعر چه دردي از انسان اوليه را درمان مي كرد كه به خلق آن همت گمارد و نسلهاي بعدي همچنان در كار خلق و خلق و خلق شعر هستند تا اين مشعل هميشه فروزان كه اينك در دستان شاعران معاصر جا خوش كرده به نسل بعدي سپرده شود؟ البته در اين وانفساي”پست“" گري كه بيشتر به بي پرنسيبي و انديشه گريزي شبيه است خواندن شعري خوب واقعاً" غنيمت است.
اسماعيل لطفي متعلق به نسل نو شاعران است . نسلي كه از سياسي نويسان دهه ِ چهل و پنجاه فقط آثارشان را خوانده است. از شعر جريان گريز آن دوران و جريان ادبي حاكم تجربه ي عيني ندارد. در آندوران شاعران از شعر چون حربه اي در كارزار اجتماعي بهره مي بردند و مفيد بودن شعر را با. ميزان تاثير آن بر روند مبارزاتي ميسنجيدند. اينك از آن ژانر شعري اگر رد پايي هم مانده باشد من در اين شهر سراغي ندارم. اينك نوعي لوندي گري و بي مبالاتي در شعر حاكم است كه مرا به ياد پسران و دختراني مي اندازد كه با نوع پوشش خود ميخواهند به جنگ با نرم هاي اجتماع بروند. در حوزه ي شعر هم عده اي گمان مي كنند با برهم زدن اسلوبها و قواعد و ايجاد نوعي خودمختاري مسئوليت گريز و اليگارشي زباني مي توانند سري در ميان سرها درآورند غافل از اينكه اين گرد و خاك ها ديري نمي پايد و فرو مي نشيند. زبان شعر اين گروه چنگ زدن به تئوريهاي مشكوك، و" »ساختار شكني«" (Deconstructionism) كاريكاتورگونه است كه به زعم خود به مقابله با عرفان تخديري شاعران فسيل برخاسته اند. اين دست انداختن شعر و ادبيات خوشبختانه به همت شاعراني همچون لطفي و...در اينجا كارگر نيافتاده است.
البته در اين نوشتار نميخواهم به طرح سؤالات چند مجهولي و انتزاعي بپردازم كه يافتن جواب قطعي و روشن براي آنها تقريباً غيرممكن باشد بلكه برعكس ميخواهم توجه همه را عموماً و شاعران شهرمان را خصوصاً به واقعيات ابژكيتفي كه همه به نوعي با آن درگيريم جلب كنم تا فراز و فرودهاي سرسخت تاريخي و اجتماعي و ايضاً انساني را نه در اتاقهاي دربسته و انجمن هاي ابتر و خواب نما شده كه كورمال كورمال بي هيچ تئوري و نظريه اي روشن و صرفاً با چنگ زدن بر فرم و قالب، پيش مي روند، بلكه با روشن بيني و دريافت ضرورتها منعكس كنند. آنانكه با شعر و شاعري سر و كار دارند لابد مي دانند دانش آموخته مدرسه سن لوئي دري گشود تا ذهن، وارد عصر جديد بشود. با اين اوصاف چند تن از شاعران شهر ما اولاً عصر جديد و دوران نوين ما را شناخته اند و از اين چند تن، چه كساني قصد دارند دربي بگشايند و يا حداقل از دربهاي گشوده شده با چشمي كه مي بيند و قلبي كه دوست دارد و مغزي كه ميانديشد عبور كنند؟
خوشبختانه اكثريت شاعران اين شهر مصداق كساني هستند كه : شعر را دريچه اي به سوي رهايي ميدانند .
براي اثبات اين ادعا اجازه بدهيد برويم سراغ شعر اول كه عنواني ندارد: شاعر يادآوري مي كند كه نبايد فراموش كرد كه انسانها در احاطة »"قانونهاي متقابل«" هستند. همين جا بايد توضيح بدهم كه خود نيوتن كه واضع اين نظريه است قانون متقابل را فارغ از اما و اگر نميدانست اما جداي از بحث فيزيكي اگر قدري اين قانونهاي متقابل را واكاوي كنيم و منبسط نماييم به حقايق جالبتري مي رسيم. شاعر با بازگويي رؤياي خود كليد گشايش ماجرايي را به دست مي دهد كه مي فهميم منظورش از جملة اول شعر: "»دلم براي پروانه ها مي سوزد«" چيست. اين باشماست كه اين تجربة شاعر را در كاتگوري "»زيبا«" و يا »"شگفت انگيز«" طبقه بندي كنيد. آيا واقعاً اين زيبا نيست كه شاعر چشمان آنكه در مقابل اش نشسته است را شبيه سوختن پروانه ها مي بيند ؟ و اما نكته شگفت انگيز شعر اين است كه متقابلاً آنكه در مقابل شاعر نشسته چشمهاي شاعر را مي بيندكه "»شبيه سوختن پروانه هاست!«" اين ديالكتيك دوسويه نياز به درك اين مسئله دارد كه شاعر و مخاطب اش هر دو در يك وضعيت هستند: قانون متقابل! و اينجاست كه شاعر ميل به رهايي پيدا مي كند از اين حصار شكننده و قبل از هر چيز دلش به حال خودش ـ خود انساني اش ـ مي سوزد ! شاعر در برابر ساحت چشم خود و "”ديگري“" آيينه اي ميگيرد و سوگوارانه جهالت كلمه و انسان را ياد آوري ميكند و نهيب ميزند كه مبادا فراموش كنيد سوختن پروانهها را. من اين شعر را خيلي زياد مي پسندم.
اما در مورد شعر دوم :
اگر شاعر عنواني براي شعر خود انتخاب نمي كرد و يا حتي اگر عنواني غير از "»هذيان«" بر مي گزيد من قطعاً آن را در حوزة "»شعر طنز تلخ«" قرار مي دادم اما خود اين عنوان نشان مي دهد كه شاعر خواسته است بقول بابا چاهي در ژانر »"فرامعمول«" طبع آزمايي كند و انصافاً موفق هم شده است. ساختار افقي شعر همگن با ساختار عمودي در بهره گيري از تصاوير، رمزها و مفاهيم، مضموني هذيان گونه يافته و با برخورداري از سياليّت ذهن به حوزة سورئال وارد شده است :
سنگريزه را برداشت
درب باد را كوبيد
(الي ...جنگ)
مغشوش شدن هوشمندانه تناسب زبان و موضوع در شعر هذيان دستكاري عامدانه در ادراك معمول مسائل اجتماعي است كه همين دستكاري عمدي، قدرت تأثير واژه ها را بالا مي برد. از سوي ديگر تسلسل كلامي در هماهنگي با صدر خيال و پژواك واژه ها شعري را ميآفريند كه نخستين گام شعريت زباني خود را بلند و استوار بر مي دارد. شعر هذيان مثل بازآفريني انعكاس هر تجربه انساني، كاستي هايي نيز دارد كه به هنر ناب شعر بر مي گردد. اگر بخواهيم بلافصل ترين نمود هنر را در عرصة حيات انساني نشان دهيم لاجرم به شعر اشاره خواهيم كرد. شعر گر چه به جهت خوشنوا شدن و آهنگين بودن گوشه چشمي به موسيقي داشته است اما ذات شعر فارغ از صفات و عروض بيشتر به همآرايي دروني تأكيد دارد. پرگويي محسوس در شعر هذيان فارغ از هرگونه ضابطه و قاعده به ساخت كلي آن صدمه زده است:
مرا به برزخ خانه روان ببر
يا ـ
به روانخانه برزخ برسان ...
شكي نيست كه شاعر قصد دارد حرف جدّي بزند، همانگونه قبلاً هم اشاره كردم در پوشش طنز تلخ! اما حرف جدّي نبايد با شعور خواننده شوخي كند. وارونه نويسي از دو حالت خارج نيست. يا شاعر مي خواهد نوعي بازي كلامي ارائه دهد كه اين از شاعري كه در اين ژانر مينويسد بعيد است و يا اينكه به دريافت و ادراك و شعور خواننده مطمئن نيست و مي خواهد تأكيدي فزون تر بر گزارة خود بگذارد كه به نظر من اسماعيل نبايد به اين ناشيگري دست مي زد. هر چند كه يكي از رسالتهاي شعر رساندن نوعي شعور ذاتي و خودآگاهي به محيط پيراموني است و محيط پيراموني هم مركب از مخاطبيني گونه گون است اما اسماعيل حداقل مي داند كه مخاطب او در اين شعر قطعاً كساني هستند كه امكان و توانايي درك شعر او را خواهند داشت مگر اينكه مخاطب را از جنس اعضاي انجمن هاي ادبي بيانگارد كه در اين صورت حرجي بروي نيست .در كل شعر هذيان را مي پسندم.
خلاصه اينكه گامهاي استواري كه جمعي از شعراي شهرمان بر مي دارند نويد خلاصي آنها را از اصول حاكم كاهنانه و يافتن زباني نو مي دهد. هر چند كه اين زبان تداوم زبان شعري است كه عمدتاً بعد از دهة چهل و پنجاه نضج گرفته ،قوام يافته و تا به امروز رسيده است اما لازم است نظر شخصي خودم را از موضع ناظر خارجي بيان كنم. جمعي از شاعران ما قبل از اينكه شروع به خلق شعر بكنند به ساختن شعر دست مي زنند. صد البته اين دومقوله تفاوت بنيادين باهم دارند. خلق شعر يك پروسه ي آفرينندگي است كه ضرورتاً توانمندي، شعور، ادراك، تحليل و تجزيه، حداقل آگاهي از تاريخ و جغرافياي شعر و نحله هاي ادبي و... مي خواهد و شاعر خلاق ضرورتاً بايد گامهايش را بطور آگاهانه بردارد اما شاعران سازنده تنها نياز به اصول بخيه زني و بندبازي دارند. واقعاً نمي دانم كساني كه متولي امر بوده اند و يا خود را پيشكوست مي شمرده اند فردا اگر كسي يا كساني كارنامة دو سه دهة ايشان را مطالبه كنند چه پاسخي خواهند داشت. شاعراني همچون اسماعيل محصول تلاش خويش اند و تعجبي هم ندارد اگر نقاط ضعفي در آثارشان مشهود باشد اما نقاط قوت و دل انگيز و لذت بخش آنچنان زياد است كه اصلاً كام خواننده تلخ نمي شود. و دوستاني كه در وادي نقد دستي دارند مي دانند كه مته بر خشمانش گذاشتن از بيماريهاي علاج ناپذير منتقدان بوده و شاعر يا نويسنده بايد با سعة صدر و گذشت با منتقد برخورد كند. اينهمه گفتم تا ضمن تقدير از شاعري توانا مدعيان و پرچمداران عرصة ادبيات را به وظيفة سنگين كه در قبال ادبيات بومي دارند، متوجه كنم و خود حديث مفصل بخوانند از اين مجمل.
سلام و روزگار خوش .
اول : شعر سراسری شعر و نماز را در وبلاگ حبیب حسن نژاد می خوانید. قرار بود با هم بنویسیم اما نوستند و کافی بود تا ...
وبلاگ شرکت آدنیس را بزودی بروز خواهیم کرد با مطالب و اسامی کتابهای در حال پخش و آماده برای انتشار . سایت این شرکت در دست طراحیست. برای دوستانی که علاقمند هستند در زمینه ی کتاب فعالیت کنن هم برای پخش آثارشون هم چاپ. بیشتر نویسندگان و شاعران حرفه ای خویی را در لینک قرار دادیم و در سری جدید دوستان دیگری هم اضافه خواهند شد.
سپاس از دوستان عزیز و همراهان همیشگی .
***
ماهها بروز نکردن و امروز با حس تازه ای داستانی کوتاه برایتان .
برای: صادق هدايتزیر پایش ، تمام هستی را می دید ، سیاه و سفید و سرخ ، تمام هستی ، علفها و سبزه ها و و صدای جنبش باد را می فهمید ، تا چشم توان درکش را داشت انسان بود و انسان بود و حیوان بود و ... ، گورستانهای وسیع وکنار قبرهای انسان جمجمه های بشر بود و عقربهای بزرگ ! زندگی را می دید ، حتی معنای درک اعماق را دریا را هم ، چشمهایش را بست با دستهای باز ، انگار تمام جفت گیریهای نهنگها و پچ پچ عاشقانه چند ماهی کوچک را می شنید . خنده اش رنگ می گرفت ... بشر بود که لبهایش در انعکاس تمام هستی لبخند می زد. نه زمین بود که ریشه ای برویاند ، نه آسمان بود که برفی ببارد ، تنها ابتدای فضای هستی را درک کرده بود . کودک که بود فکر می کرد زمین روی دو پای نریسه ایستاده است . انگار تمام چرخش زمین به دور خودش را می دید. انسانها را می دید،
پیرمردان عریان و زنان عریان ، مردان خسته ، مردان فرسوده ، نفس خاک را می شنید ، سنگین ... سنگین ... ، مردان به زنان خیره بودند و زنان به تفنگها و چکمه های دفن شده مردان ، اما فکر می کرد تصوراتش تبدیل به توهم شده اند . فکر می کرد توهم دارد در ریشه مغزش گل می دهد. دستش را در هسته خورشید فروبرده بود انگار ، خنده مرد بلند تر می شد . زمین را هیچ وقت گرد نمی خواست ، چه فرقی می کرد که پدرش پشت کدام فلسفه مزرعه ای دارد . وجودش گوئی در تشعشع خورشید نقش می بست روی تخته سنگ بلند هستی ، همه را می دید ، همه را می دید ، گاه صدای گریه ماهی سیاه کوچک ته اقیانوس را می شنید ، دلش داغ شده بود مثل مغزش ، انسانها آواز می خواندند در سکوت طبیعت هستی ، وسیعترین سمفونی انسانها را می شنید ، دستانش را روس سرش گذاشت و آرام خنده اش را برید ، چشمانش را که باز کرد گویی تمام رگهای خشک وجودش دوباره جریان تنفس گرم خود را حس کردند ... روی زانو نشست ، زندگی را اتفاق می دید ، رنگها را ، حتی ماهی کوچک تنها و غمگین ته دریا را ... شاید هستی داشت چیزی را از دست می داد، انسانهای عریان لباسهایش را به هم نشان می دادند ، گوئی که آسمان را در دست گرفته باشد اما حرفی برای گفتن نداشت ، فکر می کرد زندگی حاصل تمام نفسهای سیاه و سفید و سرخ انسانهاست نه لحظه های ساعتشان که سرگیجه می رود ...!
***
سلام و روزگارتان خوش
از تمام دوستانی که آمدند و لطف داشتند به این صفحه حقیر و من نتوانستم میزبان خوبی باشم سپاسگزار و لطفتان پایدار
اول :
بعد از يک سال آماده سازی اولين مجموعه شعر انجمن ادبی دانش خوی ، کتاب آماده و در مراحل آخر چاپ قرار دارد . از شاعران اين مجموعه
می توان هاشم عابدی ، استادعليرضا ذيحق ، مرحوم منصور ديبا، آيرملو ، حبيب حسن نژاد ، اسماعيل لطفی شهرام ميرزائی ، محمد ارثی زاد ، شيما چمنی ، و خيليهای دیگرنام برد . نزديک به 37 شاعر خوئی و نمونه هائی از اشعار و تصويرهايشان ..البته جای برخی ها هم خاليست چون شهريار گلوانی مترجم و نويسنده و شاعر و دوست بسيار گرامی من و ... در جلد های بعدی ... اميدوارم ....
دوم :
متاسفانه امروز از جناب گلوانی شنيدم که پدر جناب حبيب حسن نژاد دار فانی را وداع گفته و در اين پنچ شنبه دلگيری ، دلم به درد آمد...
مدتی بود دنبال حبيب می گشتم اما ديگر می دانم کجاست...
چهارم :
دوستان بارها خواسته بودند تا فعاليت شرکت رو معرفی کنم تا ساير عزيزانی که خواستار همکاری در مورد کتاب (اخذ مجوز و چاپ - پخش کتب انتشار شده ساير انتشارات)
باشند بتوانند با من در تماس باشند.
لطفا ادرس زير رو کپی کرده و در پنجره جديد باز نمائيد:
http://www.cloob.com/classified/classified/one/clsfyid/19338
اما کار جدید :
بیا برگردیم ، بیا برگردیم
ریشه در ریشه هستی ،
بیا برگردیم به سرآغاز ،
به سرآفتاب دشتها و کوهها ،
به خانه هامان برگردیم،
به چند آهن خفته در سرشت یک آهو،
به چند سنگ و تاریخ،
بیا برگردیم
دیواره سنگها را بچینیم
و تو :
که به آتش خیره خواهی بود
از کدام تنور سر برآورم بسوی تو؟
***
این سرآغاز هبوط من بود...
-(به ابلیس بهانه مکن)-
در من حسی به بهانه زمین می تپید...
باید برگردی
باید برگردم
***
تاریکی ؛
خاک را به خورشید هدیه خواهد داد...!
هميشگيهاي من :
شايد به اين زوديها بروز نمي شدم مثل هميشه ، اما غريبه اي مدتي پيش قطعه کوتاهي را به دستهاي اين صفحه سپرد تا برايش نقد کنم و به قول خودش اصلاح ، اما من
اهل اصلاح و اين حرفها نيستم و تنها لذتي را که از اين نوشته بر روحم جاري شد در کلماتي آوردم تا اداي ديني شود بر غريبه عزيز و دوستاني که حضورشان در اين
صفحه دلگرمي من است. اين نوشته کوتاه برداشت من از قطعه است و نه نقد آن . تنها ذهنيتم را بازگوئي مي کنم :
***
ابتدا خود قطعه :
پنجره چشمانم
رو به دستان پر مهرت گشاده است .
و تو
با تبسمي رنگين
به حضور نگاهم مي انديشي .
____________________________________
قرنهاست انسان به دنبال واژه ها ، زندگي اش را به فراموشي سپرده ست ..نمي شود تنها و تنها به صدا ايمان داشت. تمام زندگي شايد تقسيم شده ست به لحظه هاي باشکوهي که در يادها زنده مي ماند
و اين تنها نشانه ايست که جاودانه خواهد ماند .. تمام انچه که به تلخي و شيريني وسعت و ابراز حضور مي بخشد همين حسي است که در آن واحد و شايد لحظه اي زودگذر در تمام روح و جسم
و هستي بشر رسوخ مي کند ...هر آن از زندگي ، انسان در تکاپوست تا به وسعت روحش تسلي و آرامشي عميق دريابد ..آنچه در تمام فلسفه ها و مکاتب ادبي و هنري بدان تفاسير گوناگون داده اند
دنيا و هستي هر انسان به زوايا و چهارچوبهاي مختص او تقسيم شده ست و در اين ميان تمام خصوصيتهاي فردي ، اکتسابي و هر آنچه در بطن بشر حضور دارد ، هويت يک اثر را تثبيت مي کند ...
انسان به وسعت زمين نمي تواند زندگي کند اما همين زمين گاهي بقدري براي او کوچک و تنگ مي شود که روحش به زنجير کشيده شده و برزخي مي شود براي نفس کشيدن . همين لحظه
است که تفاوتهاي انساني بروز مي کند . دنبال پنجره اي مي گردد تا نگاهش به رنگي ديگر و والاتر و حسي جديد و برتر و نگاهي عميقتر دست يابد .
(پنجره چشمانم
رو به دستان پر مهرت گشاده است .)
او هميشه به دنبال پنجره ايست تا بتواند صداي بلند الهام بخشي را بشنود .
رنگي را ببيند که متفاوت تر از رنگهائي ست که تا بحال مي ديد . خدائي را تازه بفهمد . گاه شاعر بر حسب انکه شاعر است و نويسنده و با کلمات انسي ديرينه دارد ، در اين باتلاق
حسي چنان گير مي کند که راه چاره اي نمي يابد مگر ايمان آوردن به کلمه و طبيعتا ، بهترين گزينه يک پنجره خواهد بود. اين همان صورتي از بشر است که هيچ فلسفه اي و هيچ مذهبي به ان راه پيدا نمي کند
مگر يک الهام حقيقي و هستي بخش کوتاه خدائي که شاعر بدان هميشه نوازش شده است. حال پنجره اي از يک نگاه را در نظر بياور در اين باتلاق نفس گير که چه مي تواند در اين دنياي معنوي خاص و
صرف به پيشگاه و حضور بشر بکشاند . چه ها که اين انسان در اين لحظه نمي بيند؟ چه ها که در تمام تخيل اين فرد نشسته است که نمي تواند تفسير کند. سنگينترين حسي است که مي توان به آن دل بست.
انسان هميشه دلبسته همين لحظه هاست و گوئي تنها اوست که به جهان نشان خواهد داد که آي مردم من چه مي بينم ؟ مي دانيد؟
به نظرم تنها تفاوت تمام مکاتب ادبي و هنري در تشخيص همين ديدن است که يکي در ماوراء سير مي کند و يکي در اينده اي از گذشته سرشار . يکي خورشيد را بزرگ مي کشد در تابلويش و يکي
سياهي شب را درک مي کند . يکي با سفر و هجرت و صدا و يادها درگير مي شود و يکي در تلخي گذر و نداشتنها. در تمام اين مکاتب ، حقيقتي محض از دنياي رئال حضور دارد که نه مي شود
انکار کرد و نه مي شود ردپايش را به وضوح ديد . آنچه مسلم است کليت آثار تمام دورانها بازتاب متقارن . متوازن و يا قرينه زندگي رئاليستي ست که به يادگار دلها و ذهنها مانده است.
حال دو انسان ، دو تفکر ، دو هستي و دو جان ( که بالاتر از آن هستي ديگري وجود ندارد جز حضرت بزرگ ) در تکامل هم ، دستهايشان را بهم مي سپارند تا آفرينشي ديگر در هر لحظه رستاخيز هستي
بدنيا بيايد و اين بر تارک هر بشر نقش بسته است که دلبسته شود و طعم حضور حس برتر را لمس کند به جان و دل ، دل جايگاه خداونديست که رخصت حضور ديگري را به آن داده است.
مهر برترين وعده خداوندست. مهري که بر چشمها و پاها و سرها و دلها و سرنوشتها حکم مي راند.
***
در اين قطعه به ظاهر ساده ، پنجره اي را به درون زندگي فرد باز مي بيني که دستهائي آنطرف به آن گره خورده ست . مرز بين شعر و نثر حضور صنايع ادبي ست و قانوني که با روزگار ، بدست مي آيد
اين قطعه در مرز بين شعر و نثر قرار مي گيرد چرا که براي شعر بودن بسيار ساده است و براي نثر بودن بسيار حسي و رقت انگيز است . کشف لحظه نيست اما لحظه ايست که بسيار سنگين است
و اميدها و آرزوها و آرمانهاي يک بشر در آن جاريست. بشري به وسعت يک افرينش چهل روزه براي خداوند . و اين چيزي جز به شعر نمي تواند باشد.
**
اما در بعد دوم اين پنجره ، باز با همين دنيا مواجهيم . دنيايي از شناختها و دلبستگيها و بودنها و داشتنها و همه آنچه که در بعد اول حضور دارد اما به عمق و ابعاد وسيعتر و بيشتر .
بعد دوم ، نگاه و پنجره اول را ديده است و بسيار اشنا بدان . اين از ويژگيهاي رومنس مي تواند باشد. درک نگاه طرف اول و پي بردن به ابعاد اين پنجره وسيع و به گستردگي
حضور يک نفر در آن طرف پنجره که با دو چشم بايد تمام اين سنگيني را بپروراند و بازتاب آنرا در سکوت به دنياي ديگري ببخشد.
بعد دوم اين نگاه ، خود را در چشمهاي روبرو حلاجي مي کند . خودش را در او مي بيند . خودش را در او حلول کرده ، مي بيند . باورش نمي شود که يک روح ديگر او را در
نفسهاي بطن خودش جاي داده باشد و وقتي به اين باور مي رسد که ايمان مي اورد به تپش قلب و لرزش دست و فرورفتن چشمها و خميدگي شانه ها و از بين رفتن زمان و مکان
در دنيايش و ايمان مي آورد که بايد يکي باشد با فاصله نمي شود درون را به ديگري بخشيد. در مهر فاصله معني ندارد و اين در عادتهاي بشر است که به ديدن و به لمس
کردن بيشتر خشنود است ، اما در مهر و در عشق فاصله معنا پيدا نمي کند و انسان هر دم و هر آن که بخواهد ديگري را در درون خودش حس مي کند . گرمايش او را به زندگي ابدي پيوند مي دهد
زمان را از او مي گيرد و مکان جائي نخواهد بود مگر درگاه معشوق. دستهاي پر مهري که به طرف ديگر گره خورده ست. اين رضاي محض انساني ست. تکامل ترين لحظه براي دنياي قابل لمس
و پر رمز و راز ترين حسي است که از دو دست ، حضور مي يابد و جان مي گيرد.
( و تو
با تبسمي رنگين )
اين همان رضاست . رنگي از جنس لبخند . سبز و زيبا و دلنشين . سرخ و آتشين و جاودانه . سفيد و پاک و اهورائي . سياه و عشق محض وعده حضرت بزرگ . طراوت گل را به ارث برده ست
حضور چه چيزي مي تواند در مابين اين نگاه هاي به هم پيوسته فاصله اندازد . اين دو نگاه همچون پلي است که ستونهاي يک سويش اين پنجره و ستونهاي آنسويش ، پنجره ديگري ست.
تنها گذر معني دارد و حضور پل ، انديشه رسيدن را به او مي آموزد .
(به حضور نگاهم مي انديشي .)
***
قطعه اي کوتاه و بسيار ساده و در عين حال دروني ترين داشته انسان. در تمام اشعار تاريخ ادبيات اگر بگردي مي شود نمونه هاي بسياري را از اين نوع يافت.
تا بشر زنده است اين قطعات جاريست و از بين نخواهد رفت . روزگاري که صنعت و آهن حکمران انسان است و امواج و فرمولهاي صنعتي زيستن ، روزگاري که مجبوري
تا نفسهايت را هم به سرب مدرنيته آغشته نمائي و سر سفره ات گوشت بخوري ( -و به قول حسين پناهي بزرگ- دل و جگر ) ، روزگاري که بازدم و دم تو آلوده به قرصهاي
خواب آور و فراموشي ست . روزگاري که حضور تو در دنياي به اين بزرگي ، بسته به نوع ديدگاه توست نه به بشر بودنت ، حرف يک نگاه ساده را زدن يک معجزه است
حرف از يک پنجره عاطفي بين دو انسان يک معجزه است . من با شعر ساده موافق نيستم چرا که اعتقاد دارم بايد به تفکر وادارد و به لايه هاي دروني متعدد تقسيم گردد
شعري که به يک بار خواندن ، مفهوم خود را بازپس دهد ، جائي براي جاودانه ماندن در تاريخ ادبيات ندارد. تفکر ساده ، واژه ساده مي خواهد ، حرف ساده مي زند
زمينه ساده مي خواهد ، هرچند سادگي بي انتهاست اما براي شعور مخاطب هم بايد جايگاهي برپا داشت. مخاطب با تو حرف مي زند وقتي شعرت را و اثرت را مي خواند. با
تو همکلام مي شود و همسفره . اما در اين قعطه سادگي را به معني ساده انگاشتن نمي بينم بلکه تنها لحظه اي از لحظات راستين يک نفس کشيدن را تصوير مي کند
و آه کشيدنهاي مدام را بي آنکه حرفي بزند ...اگر گوش کني صداي تپش قلب را خواهي شنيد و نبض لحظات را حس خواهي کرد . حرفي نيست اگر اين تبسم ،
مال خدا باشد يا بشر . هست و همين کافي ست .
*
اما باز هم بايد بروي اين همان تابلوئي است که اگر دقت کني در بين کلمات و در دو طرف اين پل نگاه کردنها ، به چشم مي خورد .
جند ماهی شد که نبودم
سلام به همه همیشگیهای من
این روزها حال زندگی هم خوب نیست....
چند مطلب :
اول اینکه کلاسهای نویسندگی با تدریس استاد علیرضا ذیحق هفته هاست که برپا شده و انصافا کارهای جالبی رو هم می شه گفت که بوجود آوردند . ( دوشنبه ها از ساعت ۴.۵ الی ۶ بعد از ظهر
در مجتمع فرهنگی هنری اداره ارشاد اسلامی خوی )
سه چهار هفته ای می شود که نتنوستم از نزدیک ایشان را ببینم ...باید باهاش همکلام شد .... کسی که از ادبیات سینما را تعریف می کند و از سینما دنیای تفکراتش را و می رسد به شعر و داستان .....زندگی یعنی همین...امیدوارم بتونم دوباره تو این کلاس باشم ...اما چرا الان دارم این رو می نویسم :
چندین عنوان کتاب از ایشان در بازار داستان می توان نام برد زبانی مختص ذیحق ..روایتی از کلاسیکهای تفکر آمیز در قالبی نوین و مدرن ..بحثی روی سبک کارهایش نمی کنم چرا که در این حد و قیل و قالهایش نیستم اما نسبت به داستانهای کوتاهش باید بگویم برای آینده ادبیات می توان حرفی داشت .اخیرا کتابی دیگر از ایشان در بازار هست با نام (عروس نجوان) . دوستان هفته نامه اورین که حقیقتا برای ادبیات این منطقه فرصتی ست مغتنم با این اسم آشنا هستند ..این داستان قبلا با همین نام در هفته نامه منتشر می شد و اکنون بصورت مجلد در اختیار علاقمندان قرار گرفته است . باز باید بگویم که دست مریزاد . استاد . اگر شد در پست بعدی تصویری از کتاب اخیر و کتابهای قبلی ایشان را در وبلاگ قرار خواهم داد .
۲- شهرام میرزائی عزیز با تمام بحثهایی که لا من داشت و من با او همیشه ُ چون مدتی ست رفته تا مقدس شود در خدمت سربازی جایش را خالی می کنتم همیشه در ادبیات این حوالی ...اما دست به کار شده و وبلاگش را این بار با شعری قشنگی بروز کرده است .
۳- محمد ارثی زاد دارد مقدس می شود تا برگردد از سربازی ...راستش به این واژه معتقدم ...من هم تجربه سربازیم را از یاد نخواهم برد یکی دو هفته پیش دوباره تو انجمن ادبی خوی دیدمش ...کشت منو تا دو تا عکس جدید اورد برای کتابی که می ایم نشر کنم از شعرای خوی
۳- حبیب حسن نژاد داره روز به روز کارهای خوبی ارائه می کنه ...طرح جلد کتاب من رو که دید کار کتاب خودش رو بی خیال شد ... امیدوارم کتاب خوبی رو روانه بازار کنه ...
بقیه دوستان رو هم که ....
یه قطعه جدید :
گاه به حجمی از سکون می رسم
که تنیده های باد در رستاخیز چشمانم
یادبودی می شود برای انسان دوباره آمده از من
دستم را بگیر
شبیه بیست و چند سالگیت
در من انسانی به وسعت یک هذیان
خفته است
در ورای دستانت ...
تمام زندگي را بگردي به اندازه گريه هاي ماه محرم ، به ذات خودت نخواهي پيوست .
تسليت عزيزان ايران زمين . شايد آن بالا دلش به حال ما سوخت
يا علي
حبيب حسن نژاد عزيز مارو واداشت تا دوباره گذشته برگردم: يلدا بازيي که نوروز بازي شد و من شرمنده از اينهمه دير کردن
1-سالها پيش با تيل و طايفه و قبيله سوار چند اتوبوس باهم به دريا مي رفيتيم . ما بچه و هنوز دليل استحکام پيوندها رو درک نمي کرديم و مهم دريا بود . با پسرعموها و برادرم رفتيم اخرين بار لب ساحل . من مشغول بازي و اونا رفته و بعد ، چيزي رو با تمام زندگي کودکانه فهميدم به اسم گم شدن و دمپائيهاي لب ساحل . تا شب با همشهريها بودم و چند خانواده که مرا شناخته بودند و من از بس گريه کرده بودم شبيه .... موقع غروب اتفاقي ماشين خانواده موقع رفتن مارو ديده بود
بعد از 15 سال هروقت حرف دريا به گوش مادرم مي رسد مثل بيد به خودش مي لرزد و ناخودآگاه به من نگاه مي کند.
2-بزرگ شده بودم و با دوستان به ديدن درياي هميشه قهر کرده رفته بوديم تا لب ساحل رسيديم و پاهايم اب رو لمس کرد صورت مادرم مقابل چشمانم ظاهر شد و نرسيده سوار ماشين شدم و اون همه راه رو برگشتم. کسي نفهميد شايد مادرم لرزيده بود.
بعد از چند هفته با کار تازه اي واژه هايم را به شما مي سپارم :
هذيان
سنگريزه را برداشت،
درب باد را کوبيد،
خدا کدام طرف نشسته بود فرقي نداشت:
آسمان روشن شد،
دستهايش را برداشت و رفت روي ديوارهاي سوررئالش،
هر چه مي خواست کشيد
جنگ ،
صلح،
طاعون،
سرفه،
اصلا، اگزيستانسياليسم مغز من بهم ريخته ست،
مرا به برزخ خانه روان ببر
يا-
به روانخانه برزخ برسان،
فرقي نمي کند به کدام آسمان مي رويد:
بالا يا
پائين.....!
سلام دوستان عزیز و همیشگی
شبها را بی هیچ بهانه ای می سپاریم به روزهائی که شاید در دل می شماریم و مدام این دلیجان می رود و سفر پشت سفر .....چشمهامان را ببیندیم و به چیزی بیاندیشیم که مال ما نیست و نه برای ما ...هیچ وقت نگفته ایم که خود را نذر کدام مسئله کرده ایم
شب یلداتان روشن و چشم دلتان روشن و امید برای آینده.....
یا علی
سلام
از نظر محترمتون ممنون
خوشحالمون کردین
اما شهرام عزیز و بحث چند ساله ما هنوز مثل اینکه ادامه داره عزیزم من کی نظر شما رو ندیده گرفتم و نشنیدم حرفهاتو ...چرا اینطور فکر می کنی .....در اینکه مفهوم سنگینی بود و هست هیچ شکی ندارم و اینکه زبان صقیلی داره باز هم حرفی ندارم ولی کدوم شعر من به سادگی ار کنار واژه ها رد شده که این دومی باشه ...در مورد تکرار برخی بندها هم می دونم باید کم می بود و لی توالی یک زنگ ناقوسی مانند صدائی که باید به خاطر اون از خواب قرنها بلند شد..من این صدا رو مثل موتیف تو موسیقی بکار بردم مثل بقیه شعرهام..کمی کمتر ...در مورد بی در و پیکر بودن این ساختار شکنی شعر همون چیزی رو گفتی که چند ساله من دارم با تو دعواش رو می کنم ...کاری به این چند نفر ندارم که می ان و می نویسن قشنگ بود و به من سر بزن ...اونائی که واقعا تونستن خود تو رو نقد فنی کنن چند نفر بودند ...برای من مهم زبان شعری خودمو که باید روز به روز صیقل یافته تر بشه ...همین ....پیشرفت من در چی رو می گی ؟....شعر ....برم تو جشنواره ها و بیام پز بدم که شعرم اول شد تو دنیا ؟...که چی بشه؟که بگم چه کاره ام ؟من شاعرم؟تو فکر می کنی اونائی که دارن زیر نافی شعر می نویسن تو جشنواره ها مطرحن یا اونائی که دارن از روز رستاخیز صحبت می کنن؟برای من هیچ پیشرفتی مهم نیست جز اینکه بتونم ذهنیات خودمو و دنیای خودمو داشته باشم چون تو این دنیای شش میلیاردی فقط ذهنیت مغز منه که تو لابه لای استخوانهای سرم جا خوش کرده ....همون طوری که تو مغز تو فکر خودت نشسته ....امیدوارم نگی گنگ بود ..چون من تو اولین کتابم یه شعری داشتم که بهترین بندش جزو همین بود: سادگی عجب بی انتهاست
متاسفم برای اینکه تونستم به تنهائی تو این مدت به ادبیات ایران ضرر بزنم..چون کاری رو خیلیها!!!!!!!!!! نتوستن من تونستم
یادت نره منهم دارم ادبیات می خونم و بیش از دو سوم عمرم رو تو این زمینه فعالیت کردم و اتفاقا یه مقاله جدید هم قرار بود وبلاگ بزنم در مورد شعر معاصر همون چیزی که تو می خونی ...منهم دارم عروض قافیه ای که تو خوندی رو می خونم و یاد می دم به بقیه اما یه چیزی یادت نره ساختار شکنی وقتی غلطه که بخوای مثل خیلیها وقتی تو تنگنای قافیه گیر کردی یه چیزی بنوبسی و بگی که چون علی معلم گفته پس ایرادی نداره..ساختار شکنی یعنی چی؟.....باورت می شود خیلی ها هنوز مفهوم جمله رو نمی دوننن....هیچ حرفی نیست از اینکه کلمات ساده و امروزی برای نویسندگان و شاعران مهمتره تا قرنها ادبیات کلاسیک به قول شما مال شما ...من که دارم نو می نویسم دارم از گذشته وام می گیرم اونائی که غزل می نویسن از کدوم خانمها و کدوم عشقها و کدوم نیمکتهای انتظار و کدوم قهر و اشتی ناز و ناز کشی و چند تا بوسه و نمی دونم هر چیزی که بدونی .....کدوم شعر افغانی رو مثل ما می نویسن ..تو کدوم ادبیات دنیا مثل الان ایران دارن شعر می گن تو کدوم کتابهای دنیا کتابی مثل فلان رمان انتشار شده که از روابط برادر و خواهر ذکر می کنه و اونم جایزه ادبی می گیره ؟ اگر پیشرفت اینه عزیز به درد من نمی خوره ..بهتر پس گرا باشم ...یا دوست داری از مکتبهای ادبی گذشته برات چندین مثال بیارم تا بدونی که منم بلدم از ادبیات حرف بزنم ...منم بلدم ...همون ادبیاتی که تو خوندی و می فهمی و منم خوندم و می فهمم همینه عزیز ...... اگر منظورت از اونا که درست می گن همین هائی هستند که گفتم ....بهتره تا همون رستاخیز کسی منو شاعر خطاب نکنه ....در اینکه این نوشته به یک روتوش نهائی نیاز داره هیچ حرفی ندارم ....حتی شعرهائی که تو این چند سال تو جاهای مختلف انتشار شده رو هم روتوش می زنم تا بتونم به شیوه منحصر به فردی که تو ذهنم هست برسم ... راستی من برای حرفهای خودم مثال هم می زنم ولی شهرام عزیز هیچ مثالی هم نیاوردی تا بدونم این گنگ گوئی مربوط به کدوم قسمتها بود و زیر پا گذاشتن کدوم قواعد شعری ؟
هیچ وقت نشد یه مطلب صحیح بیان بشه تو ادبیات ..شعر سپید اروپا و شعر سپید تو ایران....شعر منثور اروپا و ایران ...شعر حجم ...فرم...مدرن...پست مدرن....سورئال و رئال و رئال نو ...هیچ کدوم اینها همونهائی نیستند که تعریف شدند .. چیزی اند که ما داریم تعریف می کنیم همون جور که دوست داریم ..احمد رضا حمدی ...شاملو ..هر کدوم صاحب سبک خاص خودشون هستند و بماند از سهراب و مشیری و فروغ که اولین شاعر زنانه نویس معاصر ..خوب اینها حذف کن و یه نام جدید بگو برای مثال ؟ اولین قدم برای من اینه که بدونم چی می خوام از ادبیات و چی دارم براش ...نه اینکه خودمو به هر دری بزنم تا بتونم یه چند سال کتاب بدم بیرون و بعد قرنها طول بکشه تا بتونن افتضاحات من نوعی رو از دامنه اون پاک کنن ....شهرام عزیز جمله ای رو برات می نویسم که اولین باره نیست از من شنیدی : دوست شاعر ی که با هر دومون اشناست و مدتها باهم تو یه جلسه بودیم بعد از سالها تمام نوشته هاش رو تو یه بشکه سوزوند حتی اونائی که انتشار شده بودن . وجمله ای به من گفت که بیشتر از شعرهاش برام ارزش داشت :
طوری ننویس که همه تحسینت کنن و بعد از اینکه شدی مثل من و چهل سالت شد مجبور بشی همشو بسوزونی .....
امیدوارم اظهار نظر من رو به منزله لج بازی نگیری که هیچ وقت منو نخواهی دید که با منطق ضعیف و سست و بدور از ذهنیت شاعر ...شعرم رو عوض کنم مگر منطقی از شعر منطق من بالاتر که اصلا یه لحظه هم تو تغییر دادنش زمان رو از دست نمی دم...من به اندازه خودم می فهم از تمام افرینش و کسی از من بیشتر درک می کند و تشخیص این برتری زیاد هم سخت نیست ...
بعد از مدتها دوباره با قطعه جدیدی بروز شدم تا هم قدردانی کنم از دوست و برادرم بهروز شریفی عزیز
و هم با شما دوباره همسفره گی خودم را بیعت کنم....برای دنیای نوئی که می بینیم جوابی آیا هست؟
صدا در من حلول کرده ست ُ
صدا در من حلول کرده ستُ
-برخیز!.....(یهوه بلندا گفت")
-دستهایم؟!
برخیز!....(پدر بلندا گفت")
-چشمهایم؟!
برخیز!....(خدا بلندا گفت")...برخیز!!
همسرائی خاکها را بشنو
سمفونی سیاه و سپید انسانها....
دستهایت....کسی گفت !
چشمهایت .....کسی گفت!
صدا در من حلول کرده ست
فضا را می شکافم
خاک را بر می خیزم
خاکها بر می خیزند
رنگی به چهره خاک ترم می نشیند
صدا در من حلول کرده ست
بر خیز!....(بلندا می گوید)
-(دشتی سراسر خاک تکانیده)-
دشت را بیدار می شوم
باد در من می وزد
برف در من باریدن گرفته ست....
-همسرائی خاکها را بشنو
دشت اما سرد
من اما تشنه
رستاخیز در زمستان
**
خاک تنم را بر دستهایم سخت می فشارم
و صدای وحشت را می مانم در سراشیبی خویش
دشت اما سرد
در من کسی مثل خدا فریاد می زند
-همسرائی خاکها را بشنو
-همسرائی خاکها را بشنو
و گونه خدا سرخ می شود
-وقتی-
مغزم را به بوی خاک آغشته می سازم
چقدر در خویش مانده ام؟!
**
در من کسی مثل خدا فریاد می زند
- بر خیز!.....(بلندا می گوید)
ترا می بوسم ای سنگ سیاه سخت من !
خاک را بر می خیزم
به باور یک میخک وحشی"
رویش دوباره خود را باور دارم
برف در من باریدن گرفته ست
رستاخیز در زمستان
زمستان در رستاخیز
**
- به گمان زاده توام
زاده ایمان خاک و ناله حزن داوود
چله شده ام ت تا روی چشمهای خدا برقصم
سالهاست و هزاره هاست
-تا-
مغز بی شکیبم را می زیم در دستهای تو ...
-برخیز ....! (بلندا می گوید) بر خیز...!
*
ابراهیم خواهنده من !!
از سر کدام قله بر خیزم بسوی تو ؟؟
از سر کدام قله بر خیزم؟
از سر کدام قله؟!
***
برای شروع یه همنشینی جدید و لذت بخش نخواستم کار تازه خودم رو بذارم چون کار بلندی هست و این قطه تقدیم همه عزیزانی که که می دونن سلام یعنی آغاز تمام با تو بودنها:
سنجاق سر
ماه را شاید بگیرم،
که از آن سنجاق سری بسازم برایت...
تا با آن...
ستون سایه ام را...
به دیوار بیاویزی ....!
راستی دوستانی که لینکشون تو لیست وبلاگ حقیر نیست و قبلا بوده :
باور کنین در اولین فرصت انجام خواهد شد
دوستان عزیز هم که دوست دارن تبادل لینک کنن ،لطفا پیغام بذارن